دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

علیرضا22
علیرضا22
alireza_babaee22

بدشانسی یعنی رفتم یه موسسه واسه وام اسم نوشتم , گفتن همه کاره حاج آقا محمدیه , اون موافقت کنه حله کلی نقشه کشیدم با زن و بچم هماهنگ کردم , زنگ زدم دفتر طرف , منشی ورداشت , وصل کرد به اتاق حاج آقا تا گفت بفرمایید , شروع کردم با بغض و هق هق " حاج آقا اگه این وام و ندید من زندگیم از هم میپاشه , دارم بدبخت میشم " یهو گوشی و گرفتم زنم گفت " من دیگه یه لحظه هم تو این خونه نمی مونم , چقد با نداریات بسازم , جون به لب شدم دیگه" از اونور بچم میگه " بابا, من نهج والبلاغه رو هم حفظ کردم , قول داده بودی اینو حفظ کنم برام یه توپ پلاستیکی بخری " کلی غربتی بازی , یهو دیدم طرف گریه اش گرفته , گفت خدایی هیچ کس از شما مستحق تر نیست واسه این وام , منتها من کاره ای نیستم , آبدارچی ام , حاج آقا نماز میخونه , باید با خودشون صحبت کنید حالا تا حاج آقا گرفت گوشی و زنم از اینور میگه خدا لعنتت کنه علی که واسه چندرغاز پول منو مجبور به این کارا می کنی , پسرمم از اونور میگه , بابا ماشین من خرابه , امروز ماشین تورو میبرم ...

1390/10/16 - 12:37
بدون دیدگاه

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)