باید جایی ایستاد... باید تمام حذفیات را به در و دیوار شهر آویخت... باید این آبراهه ی متعفن که چرخ آسیاب این فرهنگ عقیم را می چرخاند، خشکاند... هر دو خوب می دانیم که رفیقه ها را نامزد و همسر خوانده ایم... شراب قرمز و عرق سگی را نوشیدنی فرض کرده ایم... اعتراض را به مصالحه کشانده ایم و هنوز در توهم روشنفکری، آزادی بیان را نشخوار می کنیم، تا از واقعیتی به نام زندگی، انتزاعی خفقان آور نصیبمان شود... من از قیچی شدن خسته ام... همین اندک را که از خویشتن خویشم باقی مانده، دوست می دارم... همین قدر می فهمم که آدمی باید جایی بایستد؛ هر طور که می تواند... هر طور که می شود... همین
1390/10/18 - 14:10 در
دوره