دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

داستان شماره شش از مکتوب در دیدگاه

1390/10/20 - 13:33 در داستان کوتاه
1 ديدگاه
sizou_h

مردی در یکی از دره های کوه های پیرنه قدم می زذ ،که به چوپان پیری بر خورد.چوپان او را در غذایش شریک کرد و مدت درازی در کنار هم نشستند و از زندگی صحبت کردند.
مرد می گفت : اگر کسی به خدا اعتقاد داشته باشد باید بپذیرد که آزاد نیست ، چون خداوند هر گام او را هدایت می کند.
در پاسخ ، چوپان او را به دره ی تنگ و عمیقی برد که در آن ، پژواک هر صدایی به وضوح شنیده می شد.
گفت : زندگی این دیواره هاست و سرنوشت فریادی است که هر یک از ما می کشد.آن چه انجام می دهیم، تا قلب خداوند بالا می رود و به همان شکل به طرف ما بر می گردد.
اعمال خدا ، به سان پژواک کردار ماست.

14 سال و 8 ماه و 10 روز و 12 ساعت و 49 دقيقه قبل

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)