به زمانی که محبّت شده همچون افسانه ..... به دیاری که نیابی خبری از جانانه _دل رسوا دگر از من تو چه خواهی دیوانه؟ از آواز دلم زمزمه ساز دلم من به فغانم..... ای دل چه بگویم وز شررت چه بجویم،حیرانم _ تو همان شرری که خرمن جان من بسوزی...... تو که با نگهی ز جان من شعله بر فروزی _ تو که از صنمی ندیده ای روی آشنایی...... به چه رو دل من تو این چنین کشته وفایی _ تا تو همدم شبهای منی ...... شبها شاهد تب های منی _همچون آتشی شعله میکشی ..... شمع هر انجمنی_ ای دل ز تو ما را چه نسیبی بود ..... گشتم ز تو رسوا چه فریبی بود _ غمهای جهان را تو خریداری ...... آخر تن ما را چه کتیبی بود _ بکجا ،بکجا فریاد ای دل رسوا ..... بکجا ای دل رسوا ،نکنی تو چرا پروا