دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

@دریـــا مرد در امتداد جاده راه مي رفت و هر از گاهي كه صداي ماشيني مي شنيد به پشت سر خود نگاه مي كرد اما تا مي خواست چيزي بگويد ماشين با سرعت از كنارش مي گذشت.چند ساعت گذشت و مرد ديگر قدرت رفتن نداشت اما مي دانست كه تا مقصد هم راهي نمانده با خود مي گفت خدا هيچ وقت فكر من نبوده وگر نه تا حالا حتما كسي مرا پيدا كرده بود.داشت زمين و زمان را نفرين مي كرد كه در آن موقع تاريكي پايش به سنگي گير كرد ومرد به زمين افتاد داشت خاك لباسهايش را مي تكاند كه ياد پاهاي خسته اش افتاد لحظه اي به تنها وسيله ي سفرش فكر كرد نگاهي به آسمان پر ستاره كرد و زير لب گفت: !!

1390/10/22 - 17:02 در بروبکس توییت
2 ديدگاه
دریـــا

مرسی عزیزم.نمیدونم چطور ازت تشکر کنم.اما خیلی طول میکشه تا شاید روزی دوباره به همه ی اونه اعتقاد داشتم برگردم...

14 سال و 8 ماه و 24 روز و 8 ساعت و 14 دقيقه قبل
./ DoostDar ./

خواهش گلی..اینا رو گذاشتم تا مثالی باشه برات..میدونم که عاقل تر از این حرفایی ولی خواستم یاداوری کرده باشم..
انشاا.. که همه چی درست میشه..

14 سال و 8 ماه و 24 روز و 7 ساعت و 51 دقيقه قبل

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)