شوهر نازي چند ماه بود که در بيمارستان بسترى بود. بيشتر وقتها در کما بود و گاهى چشمانش را باز مىکرد و کمى هوشيار مىشد. امّا در تمام اين مدّت، نازي هر روز در کنار بسترش بود. يک روز که او دوباره هوشياريش را به دست آورد از نازي خواست که نزديکتر بيايد. نازي صندليش را به تخت چسباند و گوشش را نزديک دهان شوهرش برد تا صداى او را بشنود. شوهر نازي که صدايش بسيار ضعيف بود در حالى که اشک در چشمانش حلقه زده بود به آهستگى گفت: «تو در تمام لحظات بد زندگى در کنارم بودهاى. وقتى که از کارم اخراج شدم تو کنار من نشسته بودى. وقتى که کسب و کارم را از دست دادم تو در کنارم بودى. وقتى خانهمان را از دست داديم، باز هم تو پيشم بودى. الان هم که سلامتيم به خطر افتاده باز تو هميشه در کنارم هستى. و مىدونى چى ميخوام بگم؟» نازي در حالى که لبخندى بر لب داشت گفت: «چى مىخواى بگى عزيزم؟» شوهر نازي گفت: «فکر مىکنم وجود تو براى من بدشانسى مياره!»