خسته از اين ديار خسته ام از اين غربت از اين هراس بي پايان از اين عشق هاي نافرجام اينجا رسم بر عاشق كشي است اينجا پرنده در خون مي غلتد اينجا "گل همين پنج روز وشش باشد" اينجا سرنوشت گل ها هميشه پژمردن است اينجا عشق هميشه محكوم است اينجا ديار نافهمي است اينجا سرزمين دغل بازي است اينجا با اين هواي سنگين ،چقدر نفس كشيدن دشوار است اينجا پرواز وسقوط يك جا معني مي شود اينجا دل بستنُُُُُُُُُُُُِ دل بريدن معنا مي دهد مي خواهم پرواز كنم مي خواهم گذر كنم از اين ديار مي خواهم به دياري بروم كه پرنده ها پيش ازپرواز سقوط را نياموزند مي خواهم به سرزميني بروم كه گلها از ترس پژمردن جوانمرگ نشوند مي خواهم عبور كنم از شب اما صدايي كه لاي پرچين شب مي پيچد آزارم مي دهد و دائم در گوشم زمزمه مي كند اين قانون تمام هستي است در پي هر صعود،سقوطي