آسمان همچو صفحه دل من روشن از جلوه های مهتاب است امشب از خواب خوش گزیزانم که خیال تو خوشتر از خواب است خیره بر سایه های وحشی بید می خزم در سکوت بستر خویش تن ثدها ترانه می رقصد در بلور ظریف آوایم لذتی ناشناس و رویا رنگ می دود همچو خون به رگ هایم آه! گویی زدخمه دل من روح شبگرد مه، گذر کرده یا نسیمی در این ره متروک دامن از عطر یاس تر کرده بر لبم شعله های بوسه تو می شکفد چو لاله، گرم نیاز در خیالم ستاره ای پر نور می درخشد درون هاله راز ناشناسی درون سینه من پنجه بر چنگ و رود می ساید همره نغمه های موزونش آه...باور نمی کنم که مرا با تو پیوستنی چنین باشد نگه آن دو چشم شورافکن سوی من گرم و دلنشین باشد بی گمان زآن جهان رویایی زهره بر من فکنده دیده عشق می نویسم به روی دفتر خویش "جاودان باشی ای سپیده عشق!"