می توان قدم نهاد به سبزه زار زندگی پر زد از میان کوچه های دل بر بلور شیشه ای منزل گزید می توانی بگذری زباغها ولی زباغی نگذری میشود پرستو شد به سرزمین دور کرد سلام برده از یاد خار کنار ساقه اش گشته محو هزاران شقایق حباب وار آرزو بی خبر از کویر داغ التهاب کشتی شکسته در میان گل قاصد سحر نمی رسد موج غم سوی لب تشنه ای اشک خون می ریزد همی گر فصل بهاریست بدان فصل خزانی هست به مرگ برگ روزی پشیمانی سراغی هست وجود نا امیدی خسته آهسته در مرگ به امید تو جان می گیرد در اینهمه تنهایی ای یار همیشگی در اینهمه فنا ای فنا نا پذیر ای توانا ای یگانه ای مهربانترین مهربانان ای رحمن رحیم با تو می مانم تا شراب عشقت زنده ماند در جام خاکی ام