دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

ديدگاه رو بخونيد!!! حادثه ي جالب امروز من...

1391/03/04 - 00:25
8 ديدگاه
╰☆╮ جـــوانـــمـرگ ╰☆╮

نميدونم! به من كار خير نيومده!!! سر ظهر بود داشتم از توي پارك قدم زنان به سوي خانه بر ميگشتم چون سر ظهر بود پارك خلوت بود،، چند قدمي بيشتر راه نرفته بود كه به صحنه ي مشكوكي بر خوردم، يه پسرِي ِ حدودا 21 _ 22 ساله تو پارك مزاحم يه دختري شده بود كه از اين فرماي مدرسه پوشيده بود ، رنگشم سرمه اي بود، حدودا 17 _ 18 سالشم بيشتر نيود... پسره با پرويي تمام كوله پشتي شو گرفته بود و ميكشيد سمت خودش!!! من كه تنها بودم يه چند لحظه اي ايستادم و نگاشون كردم، دختره مثه ديونه ها به سر و صورتش ميزند و جيغ ميكشه، آقايي كه شما باشين خودمو زدم به دَر پرويي رفتم نزديك!!! گفتم اههههه!!! چي شده؟! ديدم پسره مثه اين شغالا بهم زل زد و با صداي نكره اش گفت چيزي نشده! گفتم چيكاريش داري!؟ بزار بره...تا اينو گفتم پسره يه دفعه مثه اين بوفالوها به سمتم حمله كرد يقه ي منو گرفت كمي منو به عقب حل داد...و زد اون جايي كه نبايد ميزد!!! آخ كه چه دردي داشت! آقايي كه شما باشين، افتادم روي زمين دلمو گرفتم يه چند لحظه اي رو زمين بودم بعد از جام بلند شدم گفتم راستش دادا اصن به من چه!؟ هر كاري دوس داري بكن!!! بعدش مثلا داشتم ميرفتم! راستشو بخواين پسره از نظر هيكل و قد از من خيلي بزرگتر بود! و زورم بهش نمي رسيد! برگشتم عقب طور كه پشت سر پسره قرار گرفتم اطرافمو نگاه كردم هيچي نبود!!! نه چوبي ، نه سنگي،... هيچي!!! دست به دامن شاخه هاي درخت شدم و يكي از شاخه هاي بزرگه درختو شكستم و ازش جدا كردم،، برگشتم پشت سرش،پشت سر پسره، به طرفش حمله كردم و با تمام قدرتم با چوب زدم به زير شكمش!!! تلافي كردم ... همچي پسره داد ميزد كه گفتم الانكه بميره! بعدش كوله ي دختره رو بهش دادم گفتم برووو......بيمعرفتم راهشو كشيد رفت حتي نگفت دستت درد نكنه!!! هه

14 سال و 3 ماه و 29 روز و 14 ساعت و 57 دقيقه قبل
╰☆╮ جـــوانـــمـرگ ╰☆╮

دوبار گفتم آقايي كه شما باشين، رو ادبياتم و تعريف داستانم اصن حساب نكنيد در توصيف اين چيزا بيار ضعيفم در حد وري آماتور!!!

14 سال و 3 ماه و 29 روز و 14 ساعت و 49 دقيقه قبل

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)