نمکدان سفید رنگ، عاشق یک فلفل پاش صورتی بود. دانه های ریز و سفید نمک صدفی با گرد خاکستری و نرم فلفل سیاه در هم می آمیخت و به سر و روی جفتشان را فلفل نمکی می کرد و هی از عشق هم کیفور می شدند و هی بازو های نه چندان فراخشان را باز تر می کردند و همدیگر را تنگ تر و بی وقفه در آغوش می فشردند و هیچ خیالشان نبود که در دنیای دورشان چه خبر است. گاهی فلفل پاش صورتی می رفت تا روی ران های برهنه ی مرغ را با عطر و طعمش مزه دار کند و گاهی نمکدان سفید می رود تا خیار لخت و پوست کنده را از با دانه های ریز نمک مزه دار کند و گاهی هم با هم خورشت قرمه سبزی را از بی حالی در می آوردند . . . اما هر کدام هر جا که بودند و هر کجا که می رفتند وقتی همه چیز سر جای خودش بر می گشت دوباره خالی بازوان گشوده ی همدیگر را پر می کردند و دوباره بازار عشقشان گرم بود. در اولین اثاث کشی تنها چیزی که شکست جفت همین نمکدان بود که ناگهان نگاهی به سویی رفت و دستی ندید و پایی لغزید و عمر بودنش روی سنگ های کف اتاق به پایان رسید و افتاد و تکه های صورتی رنگش با سیاهی فلفل، سیاه و تلخ شد . . . از آن روز تا حالا گلوله های شور نمک همه سورا
1391/03/13 - 05:38 در
حرف دل