زن این نیست موي مش کرده ابروي برداشته لبانِ قرمز نيست زن لباسِ سفيد ... شب با شکوه عروسي بوي خوشِ قرمه سبزي... قرارهايِ تاريکي ، زن پوکي استخوان يک زنِ پا بماه حال تهوع استفراغ دردهاي زايمان مادر بچهها نيست زن عصايِ روزهاي پيري پرستار ، وقتِ مريضي رفيقِ پاي منقل مزه بيار عرق دورههاي دوستانه نيست زن وجود دارد روح دارد قدرت جسارت پا به پاي يک مرد ، زور دارد عشق اشک نياز محبت يک دنيا آرزو دارد زن ... هميشه ... همه جا ... حضور دارد و اگر تمام اينها يادت رفت تنها يک چيز را به خاطر داشته باش که هنوز هيچ مردي پيدا نشده که بخواهد در ايران جايِ يک زن باشد !!!