دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

از : دخترک به من می گفت: اینجا بنشین، هنوز زود است، وقت رفتن نرسیده، چیزی بخوانیم، آیا کتاب داری؟ (...) وقتی دوباره شروع به خواندن نمودیم، ها در نمایان شده بود. در آستانه در به ماردش می گفت: آه! ، اگر بدانی چقدر دویدیم. امُا من سکوت اختیار کرده بودم. مادرم مرا سرزنش می کرد و می گفت: تو چرا هیچ چیز نمی گویی؟ مثل اینکه حالت خوب نیست. او اشتباه می کرد من در آن حال را در خود احساس می کردم. این یکی از شبها بود که با او گذراندم. تمام من همین بود. {آخرین روز یک محکوم، }

1391/03/15 - 18:17 در از کتاب ... .
بدون دیدگاه

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)