چند حکایت کوتاه از ابولعیناء وقتی کسی در خانه ابوالعیناء را بکوفت، گفت: کیستی؟ کوبنده در گفت: من. گفت: لفظ «من» بر صوت دق الباب چیزی نیفزود. * وقتی به دیدار ابوالصغر اسماعیل بن بلبل وزیر شد، وزیر گفت: دیری است که ما را ترک گفته ای! گفت: خر من بدزدیدند. پرسید چگونه؟ گفت: با دزدان نبودم تا شرح چگونگی آن دهم. وزیر گفت: بر خری دیگر مینشستی. گفت: از تنگدستی، خر دیگر نمیتوانستم خرید و نگهبان خر برایم عار و منت عاریت نیز ناگوار بود. * وقتی زن خوانندهای به او گفت: انگشتری خویش را به من بده تا هرگاه آن را بینم، تو را یاد آرم، گفت: انگشتر ضرور نیست، همین گفتگوی ما به خاطر دار که تو از من انگشتری خواستی و من ندادم. * متوکل خلیفه گفت: این قصر جعفری ما را چگونه میبینی؟ گفت: مردمان خانه در دنیا سازند و خلیفه دنیا را در خانه خویش پی افکنده است.