بدبختی میدونی چیه؟ ... دیگه امیدی به عید هم نمیشه داشت همه دخترای فامیل به دردنخورند ... حالا هی بیان و برن ... چه سود ؟؟؟ یه دختر خوب بود که اونم رفت خــــــــارج !!! یکی از دختران سیریش فامیل میگه: - محسن جان برات چای بریزم؟ -- نه مرسی! - بیا پرتقال بخور! -- دستت درد نکنه خودم برمیدارم(چندش) - هنوز همونجا کار میکنی؟نه؟ -- بله ...همونجا ... - راستی رشته ت چی بود؟ -- ادبیات میخونم دیـــــگه!!!(یکی بیاد اینو جمع کنه ببره) - خوبه منم ادبیات دوس دارم اتفاقا یه دفتر شعر هم دارم ... میخوای بیارم ببینی؟ -- نه دیگه داریم میریم ... آخه - نه بابا ...شام اینجایید ... -- (لعنت به من اگه دیگه پامو بذارم اینجا)
1391/03/18 - 00:16 توسط موبایل در
لطفا لبخند بزنید