دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

mamad_tisha: آسمون صاف بود.آبي آبي.کبوتر خوشحال بودو پرواز ميکرد.براي خودش آواز مي خوند.تا اينکه يه پسر بچه با تير کمونش اونو زد.کبوتر طاقت آوردو فرار کرد.اون زخمي شد.از بال سفيد مثل برفش خون ميومد.حالا ديگه بال کبوتر سفيد نبود.کبوتر هنوز به زندگي اميدداشت.شب شد.تاريک شد.سرد شد.همه جا ساکت بود.اما کبوتر هنوز به دنبال يه پناهگاه گرم و نرم بود. اون تنها بود.دلش مي خواست يکي بود تا زخمهاشو ميبست.دلش ميخواست يکي بود که دلداريش مي داد.يکي بود که اونو به خونش مي برد.يکي بود تا اونو بغل ميکرد،نازش ميکرد،بهش آب ميداد دون ميداد.کبوتر ديگه خسته بود.ديگه خوني تو تنش نمونده بود.حالا ديگه کبوتر جون نداشت.و اين پايان کبوتر شد.مرگ.کبوتر تا اخرين لحظه ي عمرش اميد داشت.اميد به نجات.شايد مرگ براي کبوتر نجات بود.

http://facebook.poemse.com/view/post:403680
1391/03/22 - 08:33 توسط فید
بدون دیدگاه

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)