دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

mahmoud
mahmoud
mahmoudtopol

داستان

1391/03/22 - 17:38
1 ديدگاه
mahmoud

شهری بود كه در آن، همه چیز ممنوع بود.
و چون تنها چیزی كه ممنوع نبود بازی الك دولك بود،
اهالی ‌شهر هر روز به صحراهای اطراف می‌رفتند
و اوقات خود را با باری الك دولك می‌گذراندند.
و چون قوانین ممنوعیت نه یكباره بلكه به تدریج
و همیشه با دلایل كافی وضع شده بودند،
كسی دلیلی برای گلایه و شكایت نداشت و اهالی مشكلی هم برای سازگاری
با این قوانین نداشتند. سال ها گذشت. یك روز بزرگان شهر دیدند
كه ضرورتی وجود ندارد كه همه چیز ممنوع باشد و
جارچی‌ها را روانة كوچه و بازار كردند تا به مردم اطلاع بدهند كه می‌توانند
هر كاری دلشان می‌خواهد بكنند.
جارچی ها برای رساندن این خبر به مردم، به مراكز تجمع اهالی شهر رفتند
و با صدای بلند به مردم گفتند:”آهای مردم! آهای ... ! بدانید و آگاه باشید
كه از حالا به بعد هیچ كاری ممنوع نیست.”
مردم كه دور جارچی ها جمع شده بودند، پس از شنیدن اطلاعیه،
پراكنده شدند و بازی الك دولك شان را از سر گرفتند.
جارچی ها دوباره اعلام كردند: “می‌فهمید! شما حالا آزاد هستید
كه هر كاری دلتان می‌خواهد، بكنید.”
اهالی جواب دادند: “خب! ما داریم الك دولك بازی می‌كنیم.”
جارچی ها كارهای جالب و مفید متعددی را به یادشان آوردند
كه آنها قبلاً انجام می‌دادند و حالا دوباره می‌توانستند به آن بپردازند.
ولی اهالی گوش نكردند و همچنان به بازی الك دولك شان ادامه داند؛
بدون لحظه‌ای درنگ.
جارچی ها كه دیدند تلاش شان بی‌نتیجه است، رفتند كه به اُمرا اطلاع دهند.
اُمرا گفتند: ”كاری ندارد! الك دولك را ممنوع می‌كنیم.”
آن وقت بود كه مردم دست به شورش زدند و همة امرای شهر را كشتند
و بی‌درنگ برگشتند و بازی الك دولك را از سر گرفتند.

14 سال و 3 ماه و 9 روز و 9 ساعت و 38 دقيقه قبل

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)