جهت عضويت در Donbaler و دنبال کردنِ amirhosein تمايل داريد ؟!

دنبالر یک میکروبلاگ چند رسانهای است که کاربران آن میتوانند یک ارسال با طول 1000 کاراکتر بهمراه تصویر، ویدئو، لینک و فایل داشته و با دنبال کردن کاربرانِ شبکه، افکار و نظرات خود را با سایرین به اشتراک بگذارند. گروهها، کارمندان، همکاران و انجمنها با ایجاد یک گروه عمومی یا خصوصی قادر به ارتباط با یکدیگر و اطلاع رسانی بوده و به کمک تکنولوژی RSS میتوانند تازه ترینهای شبکه را پیگیری نمایند. دنبالر توسط هر وسیلهی متصل به اینترنت از جمله تلفن همراه دنبالپذیر بوده و امکان ارسال پست توسط پیامک (SMS) را دارا میباشد!
بابا گفت: می ریم شاه عبدالعظیم زیارت، بعدش هم سر بازارچه یک دست کباب و ریحون، شیرینی خونه دار شدنمون می خوریم.
14 سال و 3 ماه و 6 روز و 14 ساعت و 45 دقيقه قبلزینت گفت: آخ جون شیلینی!
مادر گفت: حالا بذار قولنامه رو بنویسیم تا بعدش
بابا کنار خیابان پارک کرد:
پس برو پول و بگیر تا طرف پشیمون نشده بریم بنگاه.
مادر از ماشین پیاده شد، سرش را از پنجره کرد تو:
- خواستیم بریم شاه عبدالعظیم مادرم رو هم ببریم، طفلک بعد از پدرم خیلی تنها شده.
و بعد منتظر جواب نشد. راه افتاد آن طرف خیابان که بانک بود
زینت گفت: بابا کباب و لیحون چه مزه ایه؟
من گفتم: مزه شاه عبدالعظیم می ده که هر وقت می ریم اونجا می خوریم.
پدر چشم غره رفت به من
زینت گفت: پس چلا بابا می گه شیلینه؟!
بابا سرش را خاراند انگار که بخواهد جواب ها را در سرش جا به جا کند.
زینت گفت: بابا من شیلینی می خوام و بعد شروع کرد به وراجی کردن: که اول شیلینی بخولیم بعد کباب و لیحون بعدش هم بلیم زیالت... تا چشمش افتاد به مادر که از بانک بیرون آمده بود.
زینت جیغ کشید: آخ جون مامانی اومد میلیم شیلینی بخولیم.
مادر با چشمهایش می خندید. پایش را که روی آسفالت سیاه خیابان گذاشت لبخند روی صورت بابا ماسید.
موتورسوار به مادر زد. م ا د ر ز م ی ن خ و ر د. مرد ترک نشین موتور پیاده شد، کیف مادر را گرفت، مادر کشیده می شد روی زمین، پ در ف ری اد م ی زد. مادر خودش را می کشید سمت ماشین، پدر فریاد می زد. مرد کیف را می کشید، مادر کیف را رها نمی کرد، پدر فریاد می زد. مرد لگد می زد، مادر چاقو می خورد، پدر فریاد می زد. مرد با ارثیه ی مادر رفت، مادر با چادر پاره روی زمین افتاده بود، پدر فریاد می زد...
در لابه لای همه صداها که دیگر نمی شنیدم یکی گفت:
بی غیرت زنشو تیکه پاره کردن باز از ماشین پیاده نشد.
پدر ضجه می زد.
مادر چند روزی پیش ما ماند و بعد رفت. شبها خواب پدرش را می دید و گریه می کرد و روزها هم چهره آن نامرد جلوی چشمش بود، لای گریه هایش می گفت:
من باعث شدم شما بی خانه بمانید.
اما پدر نه گریه می کرد نه حرف می زد. ساکت شده بود. بعد از آن روز حتی از خاطرات جبهه هم تعریف نمی کرد. فقط وقتی می رفتیم سر خاک مادر آرام اشک می ریخت.
قبر مادر در یک جای بخصوص است. اذیت می شوم وقتی برای رفتن به مزارش ویلچر بابا را از روی سنگلاخ هل می دهم.
اما تا حالا به پدر گله نکرده ام.

14 سال و 3 ماه و 6 روز و 14 ساعت و 38 دقيقه قبل
14 سال و 3 ماه و 6 روز و 14 ساعت و 37 دقيقه قبلdastet dard nakone dada
14 سال و 3 ماه و 6 روز و 14 ساعت و 33 دقيقه قبلke yadi ham az pedaraneman kadi ke badaneshono joneshono zendegishono gozashtand ta ma rahat zendegi konim....
داداش من کاری نکردم
14 سال و 3 ماه و 6 روز و 14 ساعت و 31 دقيقه قبلفقط خودم ازاین داستان عبرتی گرفتم!خواستم بقیه هم بخوانند
وشهیدان خیلی برگردن من حق دارند
damet garm dada merc dada kheili kheili
14 سال و 3 ماه و 6 روز و 14 ساعت و 31 دقيقه قبلvayyyyyyyyy fogholade boood amrhossein aliiii 20
14 سال و 3 ماه و 6 روز و 14 ساعت و 29 دقيقه قبلعزیزید داداشای گلم
14 سال و 3 ماه و 6 روز و 14 ساعت و 28 دقيقه قبل