دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

یه روز یه خانم حاجی بازاری خونه اش رو مرتب کرده بود و دیگه می خواست بره حمام که ترگل ورگل بشه ، تازه لباسهاش رو در آورده بود و می خواست آب بریزه رو سرش که شنید زنگ در خونه رو می زنند ، تند و سریع لباسش رو می پوشه و میره دم در و می بینه که حاجی براش توسط یکی از شاگردهاش میوه فرستاده ، دوباره میره تو حمام و روز از نو روزی از نو که می بینه باز زنگ در رو زدند ، باز لباس میپوشه میره دم در و می بینه این بار پستچی اومده و نامه آورده ، بارسوم که میره تو حمام ، دستش رو که روی دوش میذاره ، باز صدای زنگ در رو میشنوه. از پنجره ی حمام نگاه می کنه و می بینه حسن آقا کوره است. بنابراین با خیال راحت همون جور لخت میره پشت در و در رو برای حسن آقا باز میکنه. حاج خانم هم خیالش راحت بود که حسن آقا کوره پس در رو باز می کنه که بیاد داخل چون از راه دور آمده بود و از آشناهای قدیمی حاج آقا و حاج خانم هم بود ، درضمن حاج خانم می بینه که حسن آقا بنده خدا با یه بسته شیرینی اومده پس تعارفش میکنه و راه میفته جلو و از پله ها میره بالا و حسن آقا هم به دنبالش ، همان طور لخت و عریون میشینه رو کاناپه و حسن آقا هم روبروش...

1391/03/27 - 10:03 در چهار راه
14 ديدگاه
امیر کریمی

خانوم میگه: خب ، خوش اومدی حسن آقا ، صفا آوردی! این طرفا؟
حسن آقا سرخ و سفید میشه و جواب میده: والله حاج خانوم عرض کنم خدمتتون که چشمام رو تازه عمل کردم و این هم شیرینیه خوب شدن چشمامه که آوردم خدمتتون!

14 سال و 3 ماه و 11 روز و 4 ساعت و 15 دقيقه قبل
هیــــــــــوا

نه عزیزم حاجیه خانم هم تیپه شکیراکه نبوده خدا میدونه چه ریختی بوده

14 سال و 3 ماه و 11 روز و 37 دقيقه قبل
ܔܜܔܔღ shadi ღܔܜܔܔ

ینیاااااااااا ...

حاج خانــــــــــــــُـــــم

14 سال و 3 ماه و 11 روز و 11 دقيقه قبل
امیر کریمی

درسته هیوا ...ولی بامزه بوده خیلی ...

شادی دقیقا ...

14 سال و 3 ماه و 10 روز و 23 ساعت و 59 دقيقه قبل

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)