دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

مدت ها بود که دیگر به حرفهایش در حفظ اصول خاتمه داده بود، هم دیگر نمی کشید، و وقتی از کنار پنجره برگشتم به دنبالم آمد، شانه ام را گرفت و چشمانم را بوسید و گفت “تو خیلی مهربانی، مهربان و خسته.” ولی وقتی خواستم او را در اغوش بگیرم، اهسته گفت : ” خواهش می کنم، نه، خواهش می کنم.” و من اشتباه کردم که او را واقعا رها کردم. با لباس خودم را روی تخت انداختم و فوری به خواب رفتم، وقتی صبح بیدار شدم از رفتن ماری متعجب نشدم. یک تکه کاغذ روی میز پیدا کردم. نوشته بود «من باید به راهی بروم، که میبایست بروم.» ماری تقریبا بیست و پنج ساله بود و می بایستی حرف بهتری برای نوشتن به خاطرش می رسید. به این خاطر از او دلگیر نشدم،ولی فقط کمی مختصر به نظرم آمد. فورا نشستم و نامه ای برایش نوشتم، بعد از صبحانه نامه ی دیگری، و همین طور هر روز برای ماری نامه نوشته ام و به آدرس فرده بویل در بن فرستاده ام، ولی تا به حال ماری جواب آنها را نداده است... کتابِ

1391/03/27 - 12:38 در چهار راه
بدون دیدگاه

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)