من مسافرم ...چمداني دارم پر از شعرهاي ناب ، پر از دلتنگي ، پر از موسيقي غم ...بايد رفت ..بايد رخت بربست و گذشت از وابستگي ها ،دلبستگي ها،بايد رفت بي همسفر در جاده تنهايي عشق ...با کفش پاره دل بايد رفت بايد از جان گذشت...ميگذرم از جاده زير نور مهتاب ،چشمک ستاره ،هوهوي باد،صداي وحشت،بايد از رفت بايد از جان گذشت...سرنوشت معلوم نيست در اين جاده بي انتها کاش همسفري داشتم تا دراين جاده طولاني و بلند زمزمه ميکرد در گوشم و ميگفت که دوستت دارم...زهي خيال باطل حالا منم و يه چمدون پر از دارائي که چيزي جز شعرهاي ناب، دلتنگي و موسيقي غم در آن نيست ...بايد رفت بايد دل به جاده بي انتهاي عشق سپرد
1391/03/28 - 00:05 در
پارادوکس