نبض هستی لرزه بر رگهای کوهِ نور زد/ باغبان انبیاء گل نغمهای مسرور زد /چشمِ کوههای دگر پیش حرا تاریک بود /چشم خورشیدی او علت بر این مشهور زد/ بس که شیرین بود وصلِ یار در غارِ حرا /صد ملک با بالهای سر درش را تور زد /هم نبوت را به دست آورد و هم ختم الرسل/ فکر را از نو بنا کرد و دم از معمور زد /با چنین والا مقامی چشمها را خیره کرد/ تیرها بر دیدگانِ دشمنانِ کور زد /دیگر از حرف یتیمی و شبانی نیست حرف /سیلی سنگین بعثت بر رخِ مغرور زد /دست شیطان را ببست و شاهکاری را گشود/ گفت اسلام و همه ابلیسیان را دور کرد.
1391/03/28 - 22:48 در
ایـام مـذهـبــی