نمی دانم چه می خواهم خدایا /به دنبال چه می گردم شب و روز/ چه می جوید نگاه خستهٔ من /چرا افسرده است این قلب پر سوز / ز جمع آشنایان می گریزم /به کنجی می خزم آرام و خاموش /نگاهم غوطه ور در تیرگیها/ به بیمار دل خود می دهم گوش /گریزانم از این مردم که با من /به ظاهر همدم ویکرنگ هستند/ ولی در باطن از فرط حقارت /به دامانم دو صد پیرایه بستند /از این مردم ، که تا شعرم شنیدند/ به رویم چون گلی خوشبو شکفتند /ولی آن دم که در خلوت نشستند /مرا دیوانه ای بد نام گفتند /دل من ، ای دل دیوانهٔ من /که می سوزی از این بیگانگی ها /مکن دیگر ز دست غیر فریاد/ خدا را ، بس کن این دیوانگی ها.
1391/03/30 - 14:03 در
رفیق