دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

هوا با بوي باران در هم آميخت ... ستاره روي پلک مادرم ريخت ... پرنده پر کشيد و دست باران ... صداي هق هق تلخي بر انگيخت ... ! (فریبا شش بلوکی - کتاب من و شمع)

1391/03/31 - 14:23 در بروبکس توییت
2 ديدگاه
✔ عـلـ[بابا]ــی

همان ساعت ، همان ديوار و زنجير
همان مرز ميان مرگ و تحقير
همان جايي که من بر خاستم باز
زدم فرياد هايي روي تقدير
*
همان جايي که قلبم رنگ مي داد
همان روزي که مرگ آهنگ مي داد
همان وقتي که روي شيشه هايم
سکوت خاطراتت سنگ مي داد

14 سال و 3 ماه و 2 روز و 6 ساعت و 56 دقيقه قبل

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)