خسته ام از نوشتن از عشق ... از نوشتن از این همه احساس، خسته از این کلمات کودکانه… خسته از جستجو کردن، خسته از فراموش کردن بودنم ، فراموش کردن هستی ام... خسته از بازیهای بچه گانه، از بازی با این همبازیهای بچه تر از خودم ... خسته از کشیدن منحنی به شکل قلب و پرتاب تیری به سوی آن .... !! خسته از دویدن برای رسیدن ، برای رسیدن به هیچ ! خسته از شنیدن نجوای ناله های عاشقانه عاشقی در کنج تنهائیهایش ... خسته ام از این اعتیاد قلبم به عشق .... ! از اعتیاد چشمانم به اشک، از اعتیاد روحم به غم و غصه ... خسته ام از این قمار، از قمار دل ! قماری که آخرش چه برنده باشی و چه بازنده، «بازنده ای » بیش نخواهی بود ! خسته از جارو کردن خرده شیشه های دل ...!! خسته از مرهم گذاشتن بر این زخمهای کهنه ... خسته ام از کاروانسرا شدن دل !!! و به زیر سؤال رفتن عشق ..... خسته ام.... خسته .... خسته ی خسته ..!! خسته ازاین صبر و انتظار، خسته از تکرار روزها ، خسته شدم از رویای تو، خسته شدم از خودم ، خسته شدم از این زندگی ...
1391/03/31 - 15:19 در
میکده