یه مطلب جالب که از گودر خوندم، الان: بومی های اینجا باور دارند که حافظه ی ما در مغزمان نیست. در خون مان است. برای همین زمان و تاریخ برای شان مفهومی است متفاوت. یک بار یکی شان به من گفت چند هفته بود که حالش بد بود. حال روحی اش. نمی دانسته چرا. بعد خوب فکر کرده. دنبال دلیل گشته. گفت در روحش کنکاش کرده چون این غم از حافظه ی خونی اش می آمده. یادش آمده که باید سالگرد مرگ مادربزرگش باشد. رفته با پیر منطقه شان حرف زده. با هم برای مادربزرگ شمع روشن کرده اند و برگ مریم گلی سوزانده اند. دعا خوانده اند و طبل زده اند و با روح مادربزرگ حرف زده اند. گریه کرده. بعد حالش خوب شده. پرسیدم بالاخره سالگرد مادربزرگش بوده یا نه. برایم توضیح داد که ما غیر بومی ها نمی فهمیم. تاریخ مهم نیست. سالگرد زمانی است که چیزی در خونت می جوشد و قلبت بی تاب است. قلبت به تو می گوید تاریخ کی است. تاریخ برای روح تو تکلیف مشخص نمی کند. خیلی سال پیش بود. فکر نکنم فهمیدم چه می گوید. حتی فکر نکنم خیلی به حرف هایش فکر کردم. (مطلب از Adam Golabi)