دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

پریشب آنجا بودم، در آن اطاق پذیرائی کوچک. مادرش و خواهرش هم بودند، مادرش لباس خاکستری و دخترانش لباس سرخ پوشیده بودند، نیمکت های آنجا هم از مخمل سرخ بود، من آرنج را روی پیانو گذاشته به آنها نگاه میکردم. همه خاموش بودند مگر سوزن گرامافون که آواز شورانگیز و اندوهگین «کشتیبان ولگا» را از روی صدای صفحه سیاه درمیآورد. صدای غرش باد میآمد، چکه هی باران به پشت شیشه پنجره میخورد، کش میآمد، و با صدای یکنواختی با آهنگ ساز می آمیخت. مادلن جلو من نشسته با حالت اندیشناک و پکر سر را بدست تکیه داده بود و گوش میکرد، من دزدکی به موهای تابدار خرمائی، بازوهای لخت، گردن و نیم رخ بچگانه او نگاه میکردم…. داستان مادلن – نوشته صادق هدایت

1391/04/03 - 20:05 در صادق هدایت
بدون دیدگاه

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)