لحظه هايی هست كه دلت مي خواهد آرام بنشيني و تكيه كنی بر چيزی بر جايی نه بر كسی. كه مدتهاست از تكيه كردن بر آدمها پرهيز كرده ای می هراسی از اينكه در اوج آرامش يكی پشتت را خالی كند و روی هوا معلق بمانی لحظه هايی هست كه نمي توانی حتی بر باد هم تكيه كنی شايد تند بوزد و از جا به درت كند شايد آرام بوزد و پشتت را نوازش دهد و شايد وزيدن را متوقف كند. آموخته ای كه تكيه كردن را فراموش كنی و چگونه محكم ايستادن را بياموزی. آموخته ای كه محكم بايستی راسخ. قاطع آنقدر كه اگر بادی گردبادی بوزد تو هيچ نفهمی و تنها بايستی. تنهای تن ها.
1391/04/06 - 12:33 در
پارادوکس