هزار و یک اسم داری و من از آن همه اسم "لطیف" را دوست تر دارم که یاد ابر و ابریشم و عشق می افتم.خوب یادم هست از بهشت که آمدم، تنم از نور بود و پَر و بالم از نسیم. بس که لطیف بودم، توی مشت دنیا جا نمیشدم! اما ... زمین تیره بود. کدر بود، سفت بود و سخت. دامنم به سختیاش گرفت و دستم به تیرگیاش آغشته شد. و من هر روز قطره قطره تیره تر شدم و ذره ذره سخت تر... من سنگ شدم و سد و دیوار ، دیگر نور از من نمیگذرد، دیگر آب از من عبور نمیکند، روح در من روان نیست و جان جریان ندارد.... حالا تنها یادگاریام از بهشت و از لطافتش، چند قطره اشک است که گوشه دلم پنهانش کردهام. گریه نمیکنم تا تمام نشود، میترسم بعد از آن از چشمهایم سنگریزه ببارد... یا لطیف !
1391/04/09 - 00:57 در
خدا
بسیار زیبا....
14 سال و 2 ماه و 22 روز و 14 ساعت و 1 دقيقه قبل توسط موبایل
14 سال و 2 ماه و 22 روز و 13 ساعت و 57 دقيقه قبل