دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

جمله ها در ذهن اشفته ی امروز من قطار می شوند اشک ها چقدر دلتنگ از این یاداوری ها این روزها که میگذرد عجیب غریبانه سپری میشود!!! غریبانه ای که عمرش به درازای تمام این ناتمامی است... ... میگذرد میدانم که تمام میشود اما شانه هایم مثل بید شده با نسیم هم میلرزد... گاهی این چشم ها می خواهند ببارند و این گوش ها به خوابی ابدی روند.... این شهر غبارالود انگار اسمانش دلتنگ تر از من است... اخر اسمان تو چرا اشک می ریزی؟؟ مگر تو میدانی چقدر دلم فریاد می خواهد تا صدای قلب بی جانم را در ان پناه دهم؟ مگر میدانی دلم اشک هایی را می خواهد که باران چشم هایم را یاری کند...؟ میدانم امید هست میدانم این نیز بگذرد میدانم روزگار غریبی است اما پرواز پاداش ان است همه را میدانم باور کن!!! اما شانه هایم انگار کمی، فقط کمی، خسته اند و قلبم تپیدن را نمی خواهد... معبودم پایکوبی امید می خواهم میشود کمی زودتر

1391/04/11 - 16:24
بدون دیدگاه

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)