نگاه نگرانم را بنگر آنگاه كه ميروي و چه ساده خالي از تو ميشوم خالي از اميد زندگي و پوچ تر از هميشه در مسير بي پايان غم هايم قدم مينهم.آن روزي كه آمدي دنياي مرا تهي از حس تنهايي كردي آمدي و آمدنت تمام خستگي ها و بي كسي هايم را زدود.آمدي ومن خويش را از ياد بردم وغرق در بودنت شدم آمدي و من تو شدم.برايم چون تك ستاره اي در قلب آسمان بي كسي هايم شدي و معناي هر واژه و نجواي عاشقانه در وجود تو معبود من خلاصه مي شود. آري نگاه نگرانم را بنگر آن زمان كه بند بند وجودم از حس نبودنت رعشه اي زجر آور را به خود ميگيرد آنگاه كه ميگويي خواهي رفت و من از تكرار نفس هاي پوچم بعد از تو ميترسم.بعد از تو دنياي من ويران ميشود و من در حسرت داشتنت ميسوزم و خاكستر میشوم. پس مرا تنها مگذار كه من سخت محتاج بودنت هستم......