دیار من آن سوی بیابان هاست.یادگارش درآغاز سفر همراهم بود.هنگامی که چشمش بر نخستین پرده ی بنفش نیمروزافتاد از وحشت غبار شد و من تنها شدم. اما ترا در همه ی شبهای تنهایی توی همه ی شیشه ها دیده ام. و تو از میان هزاران نقش تهی گویی مرا مینگری. همیشه خودم را در پس یک در تنها دیده ام. گویی وجودم در پای این در جا مانده بود_در گنگی آن ریشه داشت.آیا زندگی ام صدایی بی پاسخ نبود؟؟!!!! دلم گرفته است_دلم عجیب گرفته است . هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف نمی رهاند و فکر میکنم که این ترنم موزون حزن تا به ابد شنیده خواهد شد...