دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

ترسم که آخرش بدهی بر باد ؛ اول مرا و بعد خدایت را

1391/04/13 - 16:21 در اشعار فارسی
1 ديدگاه
باران بهاری

گاهی ببند محض رضای من، آن چشم‌های سر به هوایت را
ترسم آخرش بدهی بر باد، اول مرا را و بعد خدایت را

بگذار بر هم آن شب شیدا را، رنگ سیاه از نفس افتاده‌ست
وحشی... بدون قافیه، باید خواند طرز نگاه بی‌ سر و پایت را

رد می‌شوی و عین خیالت نیست، هی فکر می‌کنم چه بسا... شاید...
امشب رصد کنند دو چشمانت، این دل، دلی که رفته برایت را

دیدم تو را و کم شدم از تقویم، از روزهای ساکت و تکراری
بی تاب و بی‌قرار شدم مثل ...هر کس شنیده بود صدایت را

بگذار چنگ باد بیاویزد با حجم موی صاف و سیاهت باز
دستم نمی‌رسد به خودت اما، از من نگیر حال و هوایت را

از سال‌های بی تویی‌ام دیگر، حرفی نمانده، حداقل بگذار...
هی بوسه بوسه شعر کنم، تک تک، تصویر خوب خاطره‌هایت را

سلول‌های کوچک تو باید جایی برای حبس ابد باشند
زندانی‌ات شوم به امیدی که روزی روا کنند دعایت(م) را

فاطمه شمس

14 سال و 2 ماه و 19 روز و 2 ساعت و 37 دقيقه قبل
دیدگاه غیرفعال شده است.

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)