ديدي دلت شکست روي زمين ريخت،ريز ريز،تکه تکه و آسمان باز آبي ماند! ديدي روح سبزت زير چرخ ماشين هاي خارجي لجن مال ميشد و قيامت هم نشد ديدي پاهايت از خستگي زار ميزدند و همه آنها که شبها برايشان گريه ميکردي،روزها به خاطرشان از ابزارهاي انساني طعنه مي شنيدي حتي در کوچه بن بست، نم از باران و برکت،رحمت خدا به فکر کفش هاي پاره تو نبودند،آرام و مؤدب به فکر نگاه عشق هاي مغازه اي شان بودند! ديدي مردانگي مي ميرد، و فلک باز فلک ميماند ديدي آفت همه شکوفه هاي درخت سيب را کشت و طبيعت ساکت بود ديدي که مي مردي و خدا هم با تو ميمرد؟ ديدي عشق را سر بازار، با جنون و ابتذال حراج ميکردند و الهه اي حفاظتش نمي کرد! ديدي خدا را شکستند، باز ساختند، شکل يک دستگيره ي زيبا براي دروازه قدرت! و هيچ فرشته اي از او دفاع نمي کرد! به خود مي گويي ديدي! ولي به ديدنت سوگند که نديدي!