ای صبا با ساکنان شهر یزد از ما بگو.// نه همزبان شهر شماییم بی خیال!/ ما کافران شهر شمایییم بی خیال!/ زخم زبان کم است به خنجر بزن مرا/ هرچه که سنگ و چوب و... بر سر بزن مرا /"آتش بزن به کلبه آوارگی من"[1] /پایان بدی به غربت و بیچارگی من /لازم به حکم نیست مرا سنگسار کن /در شعله ها بپیچ و مرا نوبهار کن /این تکه های آجر و سنگی که دست تو است/ از ضایعات کار من و داربست تو است! /سنگی که خانه ساخته ام من برای تو /دیگر نیاز نیست بزن! جان فدای تو! /دیگر به باغ صفّه بهاران نمی روم/در جشنهای نیمه شعبان نمی روم /بد نامی من است که بد گشته نام تو/ من مانعم برای ظهور امام تو /پاک است شهر و کوچه دگر از حضورمن /تو پر غرور باش, به دوزخ غرورمن!/ آمد اگر امام بگو منتظر نبود/ در دیده بغض داشت ولی منفجر نبود /در ندبه ها همیشه سرِکار بود او /حتی غروب جمعه گرفتار بود او /شایسته نیست شیعه مولا چنین نژند/ او بوده پر گناه که خشکیده هیرمند/ شعر از قنبر علی تابش . شاعر افغان .