دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

................

1391/04/17 - 14:50 در دوره
1 ديدگاه
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁

من بچّگي كردن يادم رفت

طعم تُرش دويدن

خنديدن

جيغ كشيدن

نقاشي كردن هاي روي ديوار..

دستان من دلتنگ اند

براي قهرهاي يك دقيقه اي

براي خنده های زير زيركي.

خسته ام از بزرگ بودن...

من از اين جمله هاي سه جزئي مفعول داري

كه با فعلِ« تحسين ميكنم» ختم مي شود، متنفرم...

نمي خواهم كسي به حال من حسرت بخورد

نمي خواهم مرا براي هم مثال بزنند.

من مي ترسم...

من از دنياي آدم بزرگها مي ترسم...

چشمان من شانه هاي مادرم را كم آورده است

بُريده ام

از عاقل بودن

از صبور بودن

از خنده هاي حساب شده...

كودكي ام را گم كرده ام

گم شدم ميان هياهوي آدم ها.

دلم بچّگي مي خواهد

يك بچّگي ناب و دست نخورده

بك بچّگي ِ صورتي...

...............

من تمان پول هاي قلّك شكسته ام را نذر كرده بودم...

من و بابا...با هم...

كه اگر بزرگ نشوم

تمام سكّه هاي قلّكم را عروسك بخرم

براي آدم بزرگ هايي كه گاه گاه

دلشان هواي اسباب بازي ميكند.

خدا امّا...

يادش رفت كه بزرگي ِ من

به پاي او نمي رسد

كه من هنوز هم مثل بچّه ها

دلم زود زود ميگيرد

خدا نذر كودكانه مرا يادش رفت...!

14 سال و 2 ماه و 20 روز و 16 ساعت و 2 دقيقه قبل
دیدگاه غیرفعال شده است.

بازنشر

(1 کاربر)

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)