دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

@rEza واقعیت بی رحم است بی رحم تر از آن که ملموس شده باشد واقعیت این است خدا نیز پیر شده است چشمانش سویی ندارد شنیده بودم عینک به چشم شده است آری عینکی شده است دیگر نمی بیند مرا به هر عابری عینک به چشم که می رسیدم خوف تنم را می لرزانید آری می ترسیدم ولی مطمئن بودم که خدایم عینکی است شاید آن آکاردئون زن چهار راه بود که با تکان های منظم ـَش ناز ِ الهه ِ ـَش را میکشید یا گارسون کافه سپیده با یک قهوه تلخ می خواست تلخی ِ تنهاییش را به خورد خدایش دهد یا آن پیر مرد دست فروشی که در خلوت یخ زده تنهایی خود مشغول خواندن هدایت بود تا با زبان بی زبانی بگوید این تنهایی ها این درد ها برای نسل ِ من فقط صادق است خودتان گفتید خدایم تنهاست خدای من یکی از مردمان شهرم است که غرق شده است در این اجتماعی که همیشه منکر حقیقت بودن چون / تلخ بود و با شیرینی ِ دروغ هایشان قهقه میزدند خدایم در این اجتماع حیران بود حیران بود که نمی داند به کدام سو به کدام انسان روی کند آری خدای من پیر مردی است با عینک ته استکانی

3 ديدگاه

بازنشر

(1 کاربر)

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)