گریه نکن مسافر! باران که بیاید زشتیهای این شهر کثیف را خواهد شست.. و اسمان ابی دوباره خواهد درخشید... درست است که انتظار باران، سخت است.. درست است که اندوه سیاهی ،پوشانده نفس زندگی را.. اما تو میدانی که در اوج تلاوت افتاب، ابرهای باران زا... رویشی دوباره خواهند داشت... گریه نکن مسافر... بی معرفتی دوستان ...و دشمنی خویشان... بی رنگ میشود در اوج کبود اسمان ... حالا تنها توئی... بر خود نظر کن و بلند شو.. کابوسهایت رو به پایان است... تنها کا[!]ت از خواب بیدار شوی.. خواستم از تو بگویم.. و از روشنی دستهایت... اما هر چه کردم .. یادم نیامد رنگ نیلی ان شب افتابی.. میخواستم سر خوناب جگر بگشایم و از حقارت و بیداد مدعیان بنویسم. اما ... تنها کا[!]ت از خوب هزار ساله بیدار شوی... گریه نکن مسافر... غربت دیار بیگانه تسکینیست بر روح زخم خورده ات... سیاهی دلهای بی حصار و اتش تمام نشدنی فریب... تنها یک پرده نمایش بود... پرده فرو افتاده.. و شرمنده رهرویست که نظر بر مجاز کرد.. گریه نکن مسافر..