باران امشب ببار امشب کلبهء احساسم غرق است از کویر امشب تمام دلم خشک است و عطش بر لبانم داغ بسته.. ببار و صحرای دلم را مثل آن روز ها آبیاری کن.. دیگر برایش شعر نمی گویم قلمم را شکست و دلم زخم خورده است.. باران امشب صدای شکستن دلم را بر آسمان ندا کن روی سکوی تنهایی هایم غربتم را صدا کن بانوی شهر قشنگ قصه ها آنچنان من را شکست که بند بند دلم از هم گسست این شعر نیست عاشقانه هم نیست.. این یک قصهء قدیمیست.. شکستن شیشهء دل است.. آسمان را بگو با صدای هولناکش بغرد باران ببار شاید مرهمی باشد بر زخم دلم کوچه های شهر من پر شده اند امشب از آه دلی به گمان که هوا امشب از هر شب„ سال سرد تراست.. مثل رهگذران بی هدف قدم میزنم تا هضم شود.. بغضی که در گلویم رسوب کرده است...! بغضم را امشب تنها آسمان دید و عابری که بی خیال از کنار واژه های خیس من گذشت..