پس از مدتی که احمد در حبس بود، یک روز رژیم اجازه داد تا پسرم را در همان بند ملاقات کنم. بعد از آن همه مدت،اولین باری بود که به ملاقات پسرم میرفتم. وقتی دیدمش بسیار ضعیف و لاغر شده بود. مشغول صحبت که شدیم نگاه به کبودی روی مچ دستهای متورمش انداختم و گفتم: احمد، مچ دستهایت چرا این طور شده؟ به خاطر این که ناراحت نشوم، خندید وگفت: چیزی نیست مادر. بعد حرف را عوض کرد وگفت: حال پدر چه طوره؟ با این حال احمد، بغضم ترکید و با گریه گفتم: راستش را بگو، اینها باتو چکار کردهاند. وقتی قسمش دادم، گفت: این کبودی جای دستنبدهایی است که دو طرف تخت شکنجه وصل است. آنها را محکم دور مچ دستهایم میبستند، بعد هم با کابل شلاق میزدند. برای اینکه طاقت بیاورم خیلی تقلا میکردم و دستنبدها بدجوری به مچ دستهایم فشار میآوردند. برای همین مچهایم کبود شده.
1391/04/21 - 17:39 در
دارالشهدا