نورالله که رفت نان بخرد چند نفری بیشتر در صف نبودند. نیم ساعتی می گذشت اما هنوز بر نگشته بود. از ماشین پیاده شدم و پیچیدم توی کوچه. نورالله از پله های نانوایی رفته بود بالا و داشت با نانوا بحث می کرد، با صلوات مردم بحث خاتمه پیدا کرد و نورالله به سمت ماشین آمد. رفتم جلو و ازش پرسیدم: ندیده بودم با کسی درگیر بشوی؟ خنده تلخی کرد و گفت: خانم با حجابی جلوتر از همه بود؛ نانوا بی اعتنا به او به زن بد حجاب نان داد، وقتی هم اعتراض کرد نانوا به او بی احترامی کرد، رفتم تا سر عقلش بیاورم. شهید نورالله کاظمیان
1391/04/21 - 20:18 در
دارالشهدا