دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

در خیابان اصلی همه ی مردم که در کناره ی خیابان و زیر ایوان ها پناه گرفته بودند پسر جوانی را نگاه می کردند که به آرامی از وسط خیابان خالی عبور می کرد و قطرات درشت باران به صورتش می کوبیدند . آن ها او را با انگشت به یکدیگر نشان می دادند و می گفتند : " طرف را نگاه کنید ، دیوانه است ... " آن ها نمی دانستند که او باران را دوست دارد ...

1391/04/24 - 15:01
بدون دیدگاه

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)