تنها دوست عشق در مدرسه ، درس هندسه بود.از شيميی فقط زاج سبز به يادش ماند و از فيزيک هرگز هيچ نفهميد.عشق را به دانشگاه بردند تا کافر شود.وقتی دکتر شد مادرش مرده بود.به جای گريه کردن منطق خواند ... نتيجه از صغری ها و کبری هادرد بی دليلی شد در دل عشق.ميل به برگشتن داشت.از هر کوچه ای که می رفت به خانه ی مادريش نرسيد.وقتی فيلسوف شد به سوی هر گلیکه رفت آن گل پژمرد.عشق خدا را می خواست.واز هر طرف که می رفت به صورت خودبر می خورد.عشق را در برابر آيينه بردند تا خود را به ياد آورد.در آيينه ، کودک پيری می گريد.
1391/04/24 - 15:07 توسط موبایل در
میکده