مرد چادري ، گوشة چادرش را به دندان ميگيرد و در حالي كه بغض كرده سبيلش ميلرزد : - چي بگم حاج خانوم ؟ خرجي نميده. يوخده به فكر زندگي نيس. با گوشتكوب زده همه جامو كبود و زخم و زيلي كرده. همين چند شب پيش در و همسادهها... همه شاهدن به حضرت عباس... سيبيلمو پيچونده وسط حياط منو كوبيده به ديفال بعد تا ميخوره زدتم . ميگه اون زنه كي بود بهت زنگ زد . زن پايش را روي پا انداخته و تسبيحش را با خشم ميگرداند : دروغ ميگه حاج خانوم . تمكين نميكنه . زير سرش بلن شده . پدرم شاهده . اصلاً يه كلام ختم كلام : طلاق .
1391/04/27 - 20:22 در
چهار راه
از کتاب یک فنجان طنز تلخ
14 سال و 2 ماه و 9 روز و 6 ساعت و 38 دقيقه قبل