دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

غبار عجیبی بود ... اصلا نمیشد جلوی چشاتو ببینی .... همش خدا خدا میکردم که سریع تر تموم بشه ... روی دوپای خودم نشسته بودم و شالمو انداخته بودم روی سرم که مبادا نابود بشم از این غبار وحشتناک... نمیدونم چند ساعتی گذشت ولی انگار هر لحظه بدتر میشد .... انگار بهم فرصت داده بود تا یه خورده به خودم. به گذشتهه ام و آیندم بیشتر فکر کنم ... فرصتی برای مرور لحظه های زندگیم ... گاهی به خدا میگی خدا جون تو اینبار .. فقط اینبار ..کمکم کن .. من آدم میشم ... و خدا کمکت میکنه و بعد از اینکه خرت از پل گذشت دوباره همون قصه های تکراری دیگه .... اون روز غبار خیلی شدید بود ... انگار میخواست قدرتشو به رخم بکشه و منو کوچیک کنه لا به لای نوازشهای دوستانش .... ولی بالاخره تموم شد ... من موندم و یه مرور و زندگی دوباره ...

1391/04/28 - 10:40 در میکده
بدون دیدگاه

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)