دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

@دیانا یه کوله داشتم ... پهنش کردم وسط اتاق و با عجله بساط یه سفری که نمی دونستم ممکنه چقد طول بکشه رو ریختم داخلش ... نمیدونستم دقیقا چی میخوام ... فقط یدونستم که باید عجله کنم ... هر چی به صورت آنی به ذهنم میرسید بر میداشتم .... زمان زیادی نداشتم ...زیپ کولمو بستم و بندش رو انداختم روی شونه سمت راستم ... مادرم رو بوسیدمو راه افتادم به پیمودن راهی که حتی بازگشتنش معلوم نبود ... هنوز یادمه که مادرم چه اشکایی می ریخت پشت سرم و دعام میکرد ... اینقدر عجله داشتم که حتی پدرمو هم ندیدم. آخه سرکار بود اون زمان. اولین حقوق رسمی من بود تو اون زمان. خیلی کم بود. ولی برکتش زیاد بود ... پولی که به خاطرش یکی دوماه شبانه روزی و به سختی کار کرده بودم براش. راه افتادم رفتم دم در خونه‌ی یکی از دوستانم ... چند تا از رفقای دیگه هم بودن ... همگی راه افتادیم و رفتیم ... خدا میدونه که چه مصیبت هایی کشیدیم تا رسیدیم ... چه بلاهایی که سرمون اومد ولی ارزشش رو داشت ... 2 هفته اونجا بودیم ... 2 هفته نزدیک خدا .... 2 هفته تو شرایط سخت اون روزا ... سال 82 بود ... هنوز عکساشو دارم و گاهی مرور میکنم ... لحظاتی که

1391/04/28 - 12:31 در میکده
17 ديدگاه
˙·٠•● U3ef 2KA ●•٠·˙

حتی درگیر شدیم ... لحظاتی که تو بغل هم گریه میکردیم .. چقدر زود گذشت ... الان 9 سال میگذره ... یادش بخیر اربعین 82 کربلا بودیم.

14 سال و 2 ماه و 4 روز و 2 ساعت و 58 دقيقه قبل
دیانا

خوشبحالت
از کوهنوردیتم بگو سختیای فتح دماوند

14 سال و 2 ماه و 4 روز و 2 ساعت و 53 دقيقه قبل
˙·٠•● U3ef 2KA ●•٠·˙

زمان اوج کار بود ...واسه دماوند باید سه تا کوه دیگه رو با شرایط تقریبا مشابه فتح میکردیم ... تو کوه همیشه یه مشکل غیر قابل پیش بینی هست که اونم معلوم نبودن وضعیت هواست ... چون دائما در حال تغییره ... بچه ها خیلی تلاش کردن ... 9 نفر بودیم که راه افتادیم سمت دماوند ... بعد از کلی انتظار و حریص بودن واسه فتح دماوند ... کولمو سبک کرده بودم ... باید وزن کولم به کمتر از یک کیلو میرسید ... ینی فقط و فقط چیزایی که خیلی ضروریه ...

14 سال و 2 ماه و 4 روز و 2 ساعت و 49 دقيقه قبل
˙·٠•● U3ef 2KA ●•٠·˙

به پناهگاهی اول که رسیدیم شب رو اونجا بودیم ... بازم وسایلمونو دوتا یکی کردیم که اونجا به مشکل بر نخوریم ... صبح زود قبل از روشن شدن هوا راه افتادیم و تا پناهگاه دوم رفتیم یه چیزی حدود 6 و نیم ساعت راه رفتن .... بعداز ظهر بود که رسیدیم ... وسایلامونو گذاشتیم و کیسه خوابامونو پهن کردیم ... بعد از یه رفع خستگی ... بدون وسایل تا ارتفاع 4000 هزارتایی رفتیم بالا و چند ساعتی رو اونجا بودیم تا هم هوا بشیم ....

14 سال و 2 ماه و 4 روز و 2 ساعت و 46 دقيقه قبل
˙·٠•● U3ef 2KA ●•٠·˙

همه سعی میکردن به هم روحیه بدن ... تو گروهمون یه خانم مالزیایی هم بنام آندرا بود ... واقعا شیرین بود ... کاراش واقعا با مزه بود ... بعد از 2 ساعتی که با هم او بالا بودیم دوباره برگشتیم به پناهگاه که تو ارتفاع 3200 تایی از سطح دریا بود ...

14 سال و 2 ماه و 4 روز و 2 ساعت و 45 دقيقه قبل
˙·٠•● U3ef 2KA ●•٠·˙

غذای سبک و استراحت و گشت و گذار تو محدوده پناهگاه و نشستن به تماشای غروب آفتاب از اون بالا دیدنی بود ... فرداش ساعت 4 صبح قبل از تیم های دیگه بلند شدیم و راه افتادیم ... چراغ قوه هامونو تجهیز کردیم و مسیر رو پیش گرفتیم ... حدود 9 ساعت طول کشید که برسیم بالای کوه .. اینقدر بوی گوگرد زیاد بود که نفس کشیدن سخت بود .. اون هم تو اون ارتفاع که هوا نسیه گیرت میاد ....

14 سال و 2 ماه و 4 روز و 2 ساعت و 42 دقيقه قبل
˙·٠•● U3ef 2KA ●•٠·˙

شرایطی مثل کمبود اکسیژن ... وزش شدید باد ... و از همه مهمتر سردی هوا که استخون میترکوند ... پرتگاههایی که باید ازشون عبور میکردیم .... از سختیهای راه بودم ... همه تو یه ستون .... دوربین دست من بود و گاها باید جلوی بقیه تا یه مسافتی میرفتم تا بتونم عکس بگیرم .... یادش بخیر 100 متر مونده بود برسیم به قله همه بچه ها دست همو گرفتن و سرود ای ایران رو خوندیم ... باورتون نمیشه اشک همینجوری از چشای پچه های تیم سرایز میشد ...

14 سال و 2 ماه و 4 روز و 2 ساعت و 39 دقيقه قبل
˙·٠•● U3ef 2KA ●•٠·˙

هوا خیلی سرد بود و قیافه های ما هم دیدنی ... آندرا که وسط راه با یکی از بچه ها برگشت و نتونست تو صعود با ما باشه ولی واقعا تلاششو کرده بود .. آخه آندرا 2 روز قبلش برای صعود الم کوه رفته بود ... خسته بود و نتونست ... 20 دقیقه بالا بودیم و دوباره راه افتادیم برگشتیم به سمت پناهگاه.... چون نمیشد زیادتر بمونیم ... واقعا قندیل میشدیم .... .لی یه حس خوشایندی داشت که وصفش غیر قابل توصیفه ...

14 سال و 2 ماه و 4 روز و 2 ساعت و 37 دقيقه قبل
˙·٠•● U3ef 2KA ●•٠·˙

برگشتن هم 10 ساعت تو راه بودیم تا به پناهگاه دومی برسیم. برگشتن چون باید سر پایینی برگردی باید آهسته تر بیای چون تمام زانوها آسیب میبینه ... تو کوه یک گرم هم یک گرمه ... همه چیز باید حساب شده باشه ... .وقتی به پناهگاه رسیدیم یه چیزی حدود 19 ساعت راه رفته بودیم تو کوه ... همه خسته ... کیسه خوابارو علم کردیم و یه خواب حسابی کردیم ... فرداش قبل از طلوع آفتاب راه افتادیم و برگشتیم پناهگاه اول .... یادش بخیر ... صعود از جبهه جنوب غربی -

14 سال و 2 ماه و 4 روز و 2 ساعت و 33 دقيقه قبل
˙·٠•● U3ef 2KA ●•٠·˙

البته سعی کردم خلاصه بگماااا. چون خیلی اتفاقای دیگه هم افتاد واسمون ... ولی خب .. در همین حد کفایت.

14 سال و 2 ماه و 4 روز و 2 ساعت و 30 دقيقه قبل
✓ سپـیـבـღ جـے گــیلــے❥

مـــــــــرسی از دعوتت.... خوش به حالتــــــــــــــــ ....چه تجربه قشنگیـــــــــ

14 سال و 2 ماه و 4 روز و 2 ساعت و 24 دقيقه قبل
˙·٠•● U3ef 2KA ●•٠·˙

قربانت. خیلی با حاله هاااا. منتظر دعوت نباید باشید شماها که .... پست مال شماست.

14 سال و 2 ماه و 4 روز و 2 ساعت و 21 دقيقه قبل
دیانا

نه کافی نیس بدو بقیشچه بیان قشنگی داری توصیف کردنات حرف نداره

14 سال و 2 ماه و 4 روز و 2 ساعت و 18 دقيقه قبل
˙·٠•● U3ef 2KA ●•٠·˙

دیانا ... ممنون ... لطف داری دوست عزیزم... ممنون سپیده جان

14 سال و 2 ماه و 4 روز و 1 ساعت و 34 دقيقه قبل

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)