دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

دارد باران می بارد ....و داغ تنهایی ام تازه می شود! ...نگو که نمی آیی ....نگو مرا همسفر دشت آسمان نیستی.... از ابتدای خلقت ....سخن از تنها سفر کردن نبود.... قول داده ای باز گردی.... از همان دم رفتنت ....تمام لحظه های بی قرار.... را بغض کرده ام.... و هر ثانیه که می گذرد.... روزها به اندازه هزار سال.... از هم فاصله می گیرند...

1391/04/28 - 19:23
12 ديدگاه
☆ஐsamiraஐ☆

چه خبرا چه کارا میکنی ... جزء رفیقان یک به یک رفتند شدیا جنگل خان!

14 سال و 2 ماه و 3 روز و 7 ساعت و 16 دقيقه قبل
Jangal

کار خاصی که نمیکنم... این روزا یه کم درگیر کارم... یه کم تو فکر ارشد... تو فککر کار آموزی... تو فکر همه چی... تو فکر هیچی

14 سال و 2 ماه و 3 روز و 7 ساعت و 14 دقيقه قبل
☆ஐsamiraஐ☆

من که از دست بابام کلافه م نه دفترشو درست میکنه نه میذاره برم جای دیگه مشغول بشم همهی دوستام رفتن سر کار می آتلو باطل می چرخم

14 سال و 2 ماه و 3 روز و 7 ساعت و 12 دقيقه قبل
Jangal

نفرمایید قربان... بابای شما کجا... ما کجا

14 سال و 2 ماه و 3 روز و 7 ساعت و 6 دقيقه قبل
☆ஐsamiraஐ☆

عکسشو بهت نشون میدم ببین چقدر بهم شبیهین به خدا

14 سال و 2 ماه و 3 روز و 7 ساعت و 4 دقيقه قبل

بازنشر

(1 کاربر)

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)