دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

خدا بود که از کنارم گذشت و چیزی گفت ...من زدم روی شانه اش سوال کردم چی ؟ ...برگشت و نگاه کرد و کسی را ندید ... کسی هم نبود ...دانه های خیس روی شانه هایش چکیده بود ...با این حال گفت : باران ... چیزی نگفتم من به کسی ... در دلم فقط زمزمه اندوهگین ابرها بود... و برگشت و رفت... و نگاه کردم به رد پاهایش و فرو ریختم ...در چاله هاش ...یا به قول شما گریستم ... گریستم ...گریستم .........................

1391/04/29 - 14:51 در شب نامه
بدون دیدگاه

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)