دلت را بتکان... غصه هایت که ریخت ، تو هم همه را فراموش کن/ دلت را بتکان /اشتباه هایت وقتی افتاد روی زمین/ بگذار همانجا بماند/ فقط از لابه لای اشتباه هایت ، یک تجربه را بیرون بکش قاب کن و بزن به دیوار دلت ...دلت را اگر محکم تر بتکانی تمام کینه هایت هم می ریزد و تمام آن غم های بزرگ و همه حسرت ها و آرزوهایت ... باز هم محکم تر از قبل بتکان تا این بار همه ی آن عشق های بچه گانه هم بیفتد ... حالا آرام تر ، آرام تر بتکان تا خاطره هایت نیفتد تلخ یا شیرین ، چه تفاوت می کند ؟ خاطره ، خاطره است باید باشد ، باید بماند .... کافی ست ؟ نه ، هنوز دلت خاک دارد یک تکان دیگر بس است. تکاندی ؟ دلت را ببین چقدر تمیز شد ... دلت سبک شد ؟ حالا این دل جای " او " ست دعوتش کن این دل مال " او " ست همه چیز ریخت از دلت ، همه چیز افتاد و حالا ،حالا تو ماندی و یک دل . یک دل و یک قاب تجربه/ یک قاب تجربه و مشتی خاطره /مشتی خاطره و یک " او "
1391/04/31 - 00:42 در
شب نامه
سپاسس دوستم ....
14 سال و 2 ماه و 11 ساعت و 4 دقيقه قبل

14 سال و 1 ماه و 30 روز و 5 ساعت و 31 دقيقه قبل