دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

این داستان رو از دست ندید روزی مردی باستان شناس به ویرانه های پنهانی از تخت جمشید راه یافت . اونجا یک چراغ زیبا پیدا کرد . چراغ رو برداشت و تمیز کرد یک ناگهان یک غول ازش خارج شد و گفت که یکی از آرزوی های اون رو برآورده خواهد کرد . طرف یک نقشه جهان از جیبش در آورد و گفت دلم می خواد دیگه بین هیچ یک از کشور های جهان جنگی نباشه . غول گفت تو چه انتظاراتی از من داری من که اینقدر قدرت ندارم . مرد ناراحت شد بعد از کمی سکوت ناگهان فریاد زد و گفت من یک زن حرف گوش کن می خوام که کار های خونه رو بی چون چرا انجام بده پول زیادی از من نخواد و و دائم به فکر خرید کردن نباشه . غول یکمی فکر کرد و گفت اون نقشه جهان رو بده به من ببینم چکار می تونم بکنم

1391/04/31 - 19:03
بدون دیدگاه

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)